-----------------------------------------------------------------
خیلی خوب است که مشتری را به خوبی شناخته و برگزیدهاید.
خیلی خوب است که مشخصات سطح بالای محصول و حتی #ارزش_پیشنهادی خود را مشخص کردهاید.
اما آیا فکر نمیکنید که کارآفرینان دیگری نیز هستند که همین الان، همین کارها را در حوزه مورد توجه شما انجام دادهاند؟
حالا میخواهید با آنها چه کنید؟ آیا میتوانید آنها را حذف کنید؟ قطع خیر؛ پس باید با آنها #رقابت کنید.
برای رقابت، نیاز به عاملی دارید که پیروزی شما را تضمین کند.
ما به آن عامل، #شایستگی_محوری میگوییم؛ همان چیزی که هیچ کسی نمیتواند آنرا به راحتی از شما تقلید کند، حداقل تا زمانی که به سهم قابل قبولی از بازار دست نیافتهاید.
برای یافتن شایستگی محوری فقط باید به خودتان رجوع کنید؛ همین.
سپس آنچه را ملاک برتری و تفاوت اساسی شما نسبت به دیگران است به صورت ملموس و شفاف بیان کنید.
به عنوان جملات راهنما به این فکر کنید که مایل هستید از چه چیزی در کسب و کار خود با #مالکیت_معنوی دفاع کنید؟
همان را شایستگی محوری خود بدانید؛ هرچند پس از موفقیت و توسعه کسب و کار خود، باید به دنبال روشهای دقیقتری برای یافتن شایستگی محوری باشید.
مهمترین مسالهای که در مورد شایستگی محوری باید بدانید این است که پس از یافتن آن، هرگز آنرا تغییر نمیدهید، بلکه یا آنرا قویتر میکنید و یا محافظتهای آنرا بیشتر خواهید نمود.
اگر آنرا تغییر دهید، شاید بتوان گفت که کسب و کار خود را تغییر دادهاید.
#نوپا
#استارتاپ
#کسب_و_کار
#شایستگی_محوری
-----------------------------------------------------------------
گفتم: «شوخی نکن بابا همایون! کی این سفرها رو #برنامهریزی می کنی که به زندگی عادی خودت برسی و برنامه های روزمره تون به هم نریزه؟»
دوباره سریع جواب داد: «دو تا سوال پرسیدید، دو تا جواب می دم. اول این که خودم برنامه ریزی نمی کنم! این کار رو یه سایت حرفه ای سفر و اقامت برام انجام می ده. من فقط به این فکر می کنم که با چه ریتمی وچند تا سفر توی سال برم بیشتر لذت می برم؟ دوم این که وقتی شما از پس سفر بر اومدید، برای برنامه های روزمره که دیگه نیازی به برنامهریزی نیست. کافیه به سفرها لطمه نزنه».
از قبل تنظیم کرده بودم که اگر صحبتم بیشتر از 3 دقیقه شد دست بکشم. زنگ تایمر گوشیم به صدا در اومد. گفتم: «خیلی خوب، ممنون». ولی اون که متوجه شده بود یه خنده ای زد و پرسید: «جناب سعیدی! من در مورد شما هم شنیدم که اهل سفر هستید، فکر می کردم سوالتون در مورد چیزه دیگه ای باشه یا مشکل کاری پیش اومده باشه».
من رو گیر انداخته بود...
-----------------------------------------------------------------
یه روز بعد از ناهار که کمی خلوت تر بود و اون داشت قفسه هاش رو مرتب می کرد، رفتم پیشش و به نحوی که مانع انجام کارش نباشم و البته روابط سلسله مراتبی رو به هم نزنم صحبت رو شروع کردم: «چطوری همایون؟ چند وقته می خوام یه چیزی ازت بپرسم».
- خوبم جناب سعیدی ممنون. بفرمایید.
- می خواستم بپرسم چطور می تونی هر ماه سه چهار تا سفر بری؟ چطوری برنامه ت رو هماهنگ می کنی؟»
همایون اصلا فکر نکرد. سریع گفت: «من هر ماه سه چهار تا سفر نمی رم، یعنی این طوری نیست.»
- پس چطوریه؟
- من هر دو هفته یه بار به یکی از شهرهای نزدیک تهران می رم. هر ماه یه بار می رم شمال و هر دو ماه یه بار می رم یکی از شهرهای سمت کویر، هر سه ماه هم دو تا سفر به شهرهای بندری جنوب دارم که یکیش البته دیدار اقوام هست. در سال هم یه سفر اکتشافی دارم برای پیدا کردن جاهای جدید...»
حرفش رو قطع کردم...
-----------------------------------------------------------------
با این که #همایون، یه فروشنده ساده توی یکی از شعبه های معمولی هست، حتی جناب قربانیان هم اون رو می شناسه و بعضی وقتها برای دیدنش به بهانه سرزدن به شعبه اونا تو خیابون پیروزی میره اون جا. همایون یه آدم معمولی به نظر میاد ولی اگر کسی یه نصف روز تو شعبه پیروزی باشه، نظرش عوض می شه، چون بقیه همکارا رو می بینه که مرتب میرن پیشش زمان کمی باهاش صحبت می کنن و احتمالا مشورتی می گیرن و میرن.
من مدیر فروش نمایندگیهای یه کارخونه نساجی هستم. به خاطر رابطه خوبی که با پسر جناب قربانیان، صاحب کارخونه و فروشگاهها داشتم، خودمو به شعبه پیروزی منتقل کردم که هم به خونهم نزدیک تر بود و هم خارج از طرح ترافیک بود. در نگاه اول همایون برای من یه کارمند معمولی و خوش سر و زبون بود اما بعد از مدتی البته اتفاقی که برای بیشتر همکارای همایون می افته، برای منم افتاد ...